من رفتم ميدونی کجا؟؟؟؟

سلام

امروز نه از شعر ميگم ..نه از تنهايی ..نه از غم

امروز از رفتن ميگم

ميخوام برم

از اينجا

از حرفهای تنهايی فريبا

از جايی که مونس تنهاييم بود

از يه صفحه سفيد شايد پاکتر از باران / آبي تر از آسمان/ و صبور تر از انسان

از جايی که طلوعش برام يه سبد اميد بود و غروبش يه نعمته اينجا مامن  فريبا بود

حالا ميشه  مدفن خاطراتش ...نوشته هاش .و شايد حرفهای نگفتش

اما مگه ميشه حرفهای تنهايی فريبا بشه يه مدفن

شايد رفتن ازاينجا يه سفر قشنگ به يه جای ديگست

ميخوای بدونی کجاست

حرفهای تنهايی فريبا

شايد ميشه

پشت حصار تنهايی

يه سر بزن

پس اين وداع  ..وداع نيست ...يه شروع تازست

يه آغازه ..يه پنجرست به يه افق رويايی نگاه کن

www.fariba-alone.persianblog.ir

(پشت حصار تنهايی)

حرفامو ..دلتنگيامو ..اينجا تحمل کن

منتظر حضور سبزتون هستم

فريبا

 

 

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٤

حال گريانی دارم

 نکند صدایم به تو نرسد.............نکند نرسد..حال گریانی دارم

من هوایم ابریست

 

و به باران محتاج

 

آی باران با شما هستم

چقدر سخت به ما می گیری

مگر از آن همه دریا چقدر می خواهم

چند قطره کافیست

که ببارد به دل پر دردم                   .و من آبی بشوم و بخندم بر آب

 

روزگاری به یاد سهراب

یک نفر در من گفت

ازچه غربت داری

هر کجا باشی آسمان مال تو است

من چه زیبا آن روزچشم هایم از وسعت آن اوج بلند پلک نزد

و طلوع صبح با خود گفتم

که چه رایگان می بخشد آسمان وسعت خود را بر ابر....

من چه اندوه بلندی دارم آه....

گویا ابر ها هم مدتیست کر شده اند

چه هراسان هستم

نکند آسمان را یکنفر پوشانده

تا صدایم نرسد بردل او                     نکند صدایم نرسد..

پس به فریاد خواهم گفت به او

 

بار الهی چقدر سخت شدی

آسمانت در خواب

نور ماهت تیره

ابر هایت هم که کر شده اند

پس تو آن بالا به کجا می نگری

دل من هر لحظه تو را میخواند اما آیا تو میدانی؟

که وجودم خانه ی ویرانیست

حال آواز ندارم امشب

به خدا سخت ترین حال جهان را دارم

من دچار خفگی هستم از نوع هراس

با شما لبخند زنان تا اوج هوا می آیم

و درونم در قعر سکوت در تنگنا

کاش امشب باران بارد

که هوای دل من سخت هوایست ابری

حال گریانی دارم 

که خدا می داند...

 

که فقط خدا ميداند.....

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٤

سرزمين غربت ميدونی کجاست؟؟

انگار دلم کسی را گم کرده ...

غربت ، سرزمینی است که هم تو برای او بیگانه ای وهم او برای تو.

نه چشمان آشنایی که چتر پرنیانش را بر تارک تنهایی ات بگستراند و

نه انگشتان باوری که تاروپود اندیشه ات را بنوازد. نه حرارت بوسه 

و نه شانه های مطمئنی که دریا دریا

بباری . نه آغوش امنی که از هراس زخمه های تنهایی و بی کسی

پناهش ببری ؛ و نه عطر دلپذیری که بوی باران بشنوی ، نه لحن

امیدواری که شاهرگ یأس ببّرد و نه طوفان مهیبی که طوفان گیتی

بپیچد. تنها می مانی و سرگردان ، نه در دلت هوس روییدنی ، نه در

گامهایت رمق تحرکی ، نه در چشمانت فروغ امیدی  ، نه در سرت

سودای شوری ونه در انتظارت پیام آشنایی . هر قدمی که بر زمین می

نهی ، سینه عطشانش ترک می خورد و طرح ستوه و انفجار می

ریزد . به هرجا که چشم می اندازی ، خالی و خالی می یابی ، سوت

وکور .

آه... اینجا کجاست؟ اینجا کجاست که یا باید تن به ذلت الزام ها بسپاری

و یا ذره ذره جان بکنی ؟ ... یکباره سردت می شود ، تمام وجودت

می لرزد ، به گوشه دنج و خلوتی می خزی و چشم هایت را می بندی

، آری اینجا غربت است ، غربت.

غربت، ارزانی دل های پاک و مقدس ، ارزانی عظیم ترین روح ها .

اینجا برای تو غربت است ؛ اینجا برای انسان ترین انسان ها غربت

است و برای خیل عظیم گله ها که سر در آبشخورند ،بهشت.

و تو در این غربت ،سر در پی چشمان ناشناسی داری ؛ گویا در افق

های دوردست چشمان درخشان پری زادی برایت ناز می بافد. کوله

بارت را می بندی و آنگاه که می خواهی قدم بر جاده بگذاری ناگهان

بیدار می شوی و در می یابی که همه چیز کابوس بوده،سراب بوده.

آری اینجا غربت است و غربت ، ارزانی قلب های سوخته...

وتو ای همسفر!

تو در این غربت سرا بهشتی بساز به وسعت عشق ، با

ستون هنر. اگر یقین کنی که چشم هایی ، هذ یان غربت تو را می

نگرد ، طرح بنای این قصر عظیم را ریخته ای ، باور کن

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٤

پشت ديوار ياد تو چی ميگذره؟

پشت دیوار بلند یاد تو

بی قراری ناتوانم می کند

در کنار غربتی غمگین و تلخ

درد را هم آشیانم می کند

گونه هایم خیس شبنم می شوند

آتشی از درد می سوزد مرا

زیر باران شعله ورتر می شوم

این تب شبگرد می سوزد دلم

می زنم فریاد تا شاید کسی

دردهای خفته ام باور کند

نیست آرامش ولی باید که دل

گونه ای تنهایی اش را سر کند

 

چشم های ابری ام باران بس است

 

حسرت دریا شدن یک قصه شد

شب ، تمام هستی ام را آب کن

قصه می خواند برایم مرغ شب

نغمه هایش بانگ خاموش من است

بی ستاره بی ترانه می روم

کوهه کوهه درد بر دوش من است

اما ميروم..تا ناکجا

 

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٤

شبها ماه را ديده ای؟؟

من بارها و بارها

به مرگ خود رسیده ام

دست دادم

به رسم حبیب بودن ..

سلام کرده ام به رسم تکيه ياس بر ديوار.. مهر ورزيده ام به رسم محبت..

شبها ماه را ديده ای؟ من در دل تاريکی شب ماه را ديده ام

گر چه بارانی اش می شدم

اما به رسم خود خندیده ام ..نه از ته دلم اما خنديده ام به رسم باران .........

 

همچون ثانیه ای

برای ابتدای ترین نفس کودکيم

همچون جاده که هميشه بی انتهاست

همچون درختی در زمستان که تن پوشش برف است

چه حکمتی؟

چه قدرتی را من از تو نمی دانم هنوز!

من بارها و بارها

مرگ خود را بوسیده ام

مانند مهر ،که یادگارش آغوشی مهربان است

من بارها و بارها

به درد خود رسیده ام

که این جا ماندن ندارد

وقتی نامت را جاری ساختن قانون ميخواهد

وقتی این جا نیمکتی ندارد

وقتی هیچکس به نشستن نمی اندیشد

وقتی کسی حرفت را نمی فهمد

این جا غروبش دلگیر است

 

(وقتی در موج امواج فریاد هایم

 کوهی برای انعکاس نیست)

 

آغاز می شود دریا از چشمانم

باید که ماهی شوم در آسمان یا که در آب

من بارها و بارها

به تنهایی خود رسیده ام

 آن لحظه هايی که تو نبودی تا من کلامی از دل آزاد کنم!

روزی که چشمهایم برایت از دریا می خواند؟

روزی که قدمهایم را توان کشیدن من نبود يادت هست؟؟؟

پس ؟

چه سود این خدا پرستیدن

عشق ورزیدن

دوست داشتن..

فقط سکوت کردن برایم مانده است

سکوت

وسکوت زاده ی تنهایی  من است....

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٤

امروز هم گذشت ..

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم

امروز هم گذشت

با مرور خاطرات ديروز

با غم نبودنت..و سکوتی سنگين

و من شتابان در پی زمان بی هدف

فقط ميروم ..فقط ميدوم

ياسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما

گرمی مهر تو را ميخواهند

غنچه های باغ هم دیگر بهانه ميگيرند

میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی

صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی

فقط صدايی مبهم

قول داده بودی برایم سیب بیاوری

سیب سرخ خورشید

سيب سرخ اميد

يادت هست؟؟؟

و رفتی و خورشید را هم بردی

و من در این کوچه های تنگ و تاریک

سرگردانم و منتظر

برگی از زندگی ام را ورق میزنم

امروز به پایان دفترم نزدیکم.........

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٤

لحظه هايی خاکستری

دلم تنگ است و بی تو همدم يک آتش سردم..تمام لحظه  ها  آکنده از دردم

و بی تو پنجره  تکرار پر تکرار ديدار من و سنگ است

بی تو لحظه های آبی ام ( خاکستری رنگ است)

و اين قلبم من حديث يک گل ياس است

که در سرما و يخبندان اميدی سبز می بندد. به خورشيدی که می آيد

تو هم زبين ابرهای فراق ناگاه ..بيا خورشيد من 

بيا ديگر بهاران می رسد از راه  و اين سرمای هستی سوزرا شايد

چشمان پرمهرت آتشی باشد حرارت بخش و هستی سوز

 

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٤

ياد تو هر لحظه در قلبم جاری است...

بخوان به نام  گل سرخ

بخوان به یاد مریم پاک

بخوان به عشق سینه سرخ کبوتر و پروانه

 

پشت حصار تقدیر – در بلندای زمان  - هر لحظه .هر مکان

یاد تو در قلب من جاری است

دل من خسته از اندو ه زمان  ..فقط گرمی مهر تو را میخواهد

سردی اتش با چشم تو شعله میکشد

راستی میدانی !

مرداب دل مرا تو دریاکردی؟؟

یادت هست ؟

من غصه  در د  و غم بی کسیم ..و حتی غم غربت را برایت گفتم

وتو همه از عمق وجود سرشار از مهر شدی 

شانه امن تو شد تکیه گاه خستگی .و دل دریایی تو سنگ صبور غمها

یادت هست ؟؟

من از شعر و غزل میگفتم .تو ازعشق و امید

من از رنج وتنهایی و در د  تو فقط ازصبر و دعا

تو در این بهبوهه  فانوس راهم شده ای

شبهایم همه تیره و تار و تو شدی ستاره هر شب من

 خوب من

بغص من درگلو منتظر است  تا با لرزش صدای تو بشکند شعله کشد

چشم من منتظر چشم تو و خیس انتظار

دل من زخمی عشق تو شد. اما من شادم چون که  عاشقی را زخمها می سازند

دست من لبریز از خاطره شد ..  پره از گذشت پردرد زمان

کاش میدانستی

که تو در رویا هر لحظه کنارم هستی

من زمزمه تنهایی را با یاد تو میشکنم  با تو میرسم به اوج پرواز

به بلندای ایمان

به همه بودنها  کاش میدانستی که دل من خالی نیست

پره از خواهش و تمنای بودن توست و ماندنت

و بازهم دلتنگی من به اندازه یک دریاست

و آمدنت شکستن فاصله هاست

و بودنت حس قشنگ زندگی

هر جا که باشی

یادتو در قلبم جاری است

 

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٤

اين سخن همه از شور و اميد.....

چند وقتی است دلم میخواهد  - از شهر غم کوچ کنم 

پر و بالم باشد یک دنیا صبر-بروم تاته شهر ایثار

با یک اندیشه نو .و سازی دیگر

 

چند وقتی است  .باغچه دل من –رنگ ماتم دارد

یاسها پژمردند-- گل سرخ قامتش خم شده است

ساقه ترد نیلوفر من ..از بس ترانه درد مرا حس کرده

مثل تاک و یاس افسرده شده...

 

باید به حال دل افسرده گلها فکر ی بکنم

من صدای حرف شعمدانی را که دلش پر درد است

میشنوم ..من صدای بغض باغچه---- همه را میشنوم

باغچه دل من.شش فصلش زمستان شده است

 

 باید که درد و رنج را .باید  که ترانه دلتنگی .سا ز غم

همه را در سبدی آغشته به نو رجمع کنم  .برو م به دشت لبخند

ببرم کنار نهر امید.. بریزم همه دردها را در آب

 

باید که بیدار شوم از این خواب..سبدم را پر کنم از نور..پر از سیب سرخ رحمت .. و از یاس محبت لبریز

 

باید که در آب نیایش یک وضو ساز کنم

 

سهراب وضو با تپش پنجره ها میگیرد  من وضو با عشق و صفا

من وضو با تپش مهر خدا ..عطر دعا میگیرم و دلم را سیراب از چشمه نور

 

باید که در دل من دوباره لاله ها روییده شوند..یاسها تکیه بر شانه من

همه فصل دل من باید که بهاری باشد

 

خالی از سردی و یخبندان  دلتنگی ها.. خالی از یخ بستن عاطفه در تنگ حسرت.خالی از کینه و زردی و خز ان

 

لبریز از نور امید..لبریز از سبزی و عشق-- باید دل من یک کلبه شود

کلبه عشق

دل من پنجره اش  رو به تجلی خدا باز شده.. در و دیوارش همه فانو س امید

در کلبه من پروانه ها آزادند.. مریم هاسر بر شانه باد.و شقایق از ته دل میخندد

 

ماهی قرمز هم آهنگ زندگی بر لب دارد حتی در آب

قاصدک می ر قصد تا نشیند بر لب بامی و انتظاری بشکند

 

و چکاوک میخوان:د زندگی می گذرد آنچه بگذشت نمی آید باز..........

گل سرخ میخندد ..همه جا سرسبزی . و همه از ته دل میخندند

من هم میخندم به همه

 

حتی غمها

خاطره ها ..نیرنگها .به همه میخندم  از خنده ما آسمان نورانی است

من همه تلخیها

همه سختیها

همه خاطره ها 

همه را گم کردم

و در چاه فراموشی مدفون  

 باید از شهر غم  کوچ کنم با دلی لبریز امید.................

 

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٤

يا حسين..

من دلم میخواهد هر لحظه محرم باشد

 یاد تو شعله کشد  در دل بی کس ما

 

یا حسین

 

ای لبانت بوسه گاه فاطمه

ای خجل از روی تو شط فرات

ای شقایق

سرخی هر غروب نقشی از خون تو شد

کاش بودم آن زمان من میشدم هنجر شش ماهه ات

 تیغ کین هنجر مرا میسوخت و آتش می زد

 

یا حسین

 

ای تشنه لب در کناریک دریای آب

بعد تو تشنگی یعنی توسل بر لبت

آب یعنی سلام ی بر دلت

السلام یا حسین

کربلا لبریز از آلاله شد   با نام تو

یاسمن شرمنده شد  از غم تو

آسمان گریان شد از ماتم تو

 یا حسین قلب من می سوزد از لب عطشان تو

 من دلم میخواهد فقط بسوزم بر انتظار زینبت

 

 یا حسین

 

کربلا ی زینبی خاطره شد تشنگی اصغرت رگهای بریده هنجرت  همه یک خاطره شد

 

خاطره ای که دشمنت  هم میگرید از غم تو

 از این همه ماتم و غم هنوز هم

زمین کربلا می لرزد از نوی هل من ناصر تو

هنوز هم آسمان میگرید  هنوز هم

عطر یاس فاطمه هر محرم

میپیچد در جهان هنوز هم بوی محرم

بوی شهادت دارد

و هنو ز هم فریاد زینب هر دلی را می لرزاند

 من سوسن و شقایقهار ا بوسیدم

من زینبم ...................

من................

  
نویسنده : فریبا ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٤

← صفحه بعد